|
مامک و نی نی ها خاطراتی از یک مامک
| ||
|
در پایان ۲۹ سالگیم..نیم ساعت ازش گذشته و نیم ساعته که وارده ۳۰ سالگی شدم...باورم نمیشه ..سنی که خیلی دوسش داشتم و منتظرش بودم..می دونم عجیبه ...کلا ادما عجیبن...
چه حسی دارم..نمی دونم...ولی قشنگ ترین لحظه امروز وقتی بود که درو خونرو باز کردم و دیدم ژینام با یک گله رزه قرمز پشته دره و برام داره تولدت مبارک می خونه!!! دیگه چی می تونم از خدا بخوام....
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 0:38 ] [ سلماز ]
از مراسم سوم مادر بزرگم برگشتم و ژینا درو برام باز می کنه ....میپرسه برام چی خریدی ...منم دست خالی اومدم حالا غیر از خودم هر کی ببوستش و حواسش باشه داد و بی داد راه می اندازه که ااااااااااااااابوسم نکن بوسای مامانم و پس بده بعدم لپاش و با غیض پاک می کنه و میاد . ازم می خواد که دوباره بهش بوس بدم عزیزم دختره نازم دوست دارم
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 0:23 ] [ سلماز ]
چند وقتیه که از فسقلیام ننوشتم...
اول ژینا عسلیم بگم که دخملم خیلی خانوم شده و بیشتره اوقات به جبره شرایط سرش به کارتوناش و بازی با عروسکاش گرمه و اکثره اوقات همش توی اتاقه اونیم...با هم ۳ تایی گاهی ۴ تایی کارتون تماشا می کنیم و بازی می کنیم...بعد از ظهرها هم که بابا اشکان خونه هستش اونا ۲ تایی توی اتاقه ژینا هستنو منم سرم به رهام گرمه... اون موقع دیگه رهام شاده چون منو تمام و کمال در اختیار داره اما بقیه روزو در خدمته ژینام ...دیگه مثله قبل نمیشه لحظات دوتایی باهم داشته باشیم اما بدک نیست...یک نیم ساعتی و که رهام می خوایه با هم بازی می کنیم...بازیامونم نقاشی و خمیر بازی و خیمه شب بازی با عروسکای ژیناس...تقربا متنه تمام کارتوناشم حفظه یکمی داره نشون میده که زیاد از بودنه داداشش راضی نیست سعی می کنیم که به حداقل برسونیم این شرایطو اما نمیشه..مثلا دیشب اول من و ژینا رفتیم حموم و کلی بازی کردیم و بعد ازش خواستم که بابا اشکان و صدا بزنه تا داداشی و بیاره اما ژینا گفت نه نیاره..گفتم داداشی کثیف شده گناه داره ژینا هم با سادگیه تمام گفت نه من گناه دارم...کلی مکث داشت این حرفش...برای همین اصرار نکردم و واستادم بعد از یکم بازی ازش خواستم که اجازه بده...اونم راضی شد و توی شستنش بهم کمک کرد اما فهمیدم زیاد راضی نیست... نمی دونم دیگه بدونه حساسیته ژینا هم نمیشه این دوران و طی کرد اما خدارو شکر در همین حده...جالبش اینجاس که داداششو خیلی دوست داره و اصلا قصده ازار یا اذیت کردنشو نداره...اما با من چپ میافته اگه ببینه توجهم به رهام زیاد شده .... در عین حال توی غذا خوردن کم تر لجبازی می کنه و اگه لم ژینایی و رعایت کنم می تونم هر چی که دلم می خواد و بهش بدم بخوره...البته استثنا هم داریم.... توی جمع کردنه اتاقش کمکم می کنه و کلا خیلی دختره مرتبیه...قربونش برم جدیدا هم داریم روی این کار می کنیم که دیگه توی خونه کفش نپوشه... دستشویی رفتنشم با یاد اوری هنوز همراهه .... اما شیرینه ..خیلی خواستیه و با اومدنه بچه کوچیکتر هنوز حرفاش و کاراش برامون جذابه...نمکدونه مامانشه...خیلی هم مهربونه...دل رحمه و زودی کوتاه میاد...اگه رهامم اخلاقاش به ژینا بره که دیگه من از خدا چی می تونم بخوام...خونمون موجی از ارامش میگیره حالا از رهامم بگم... رهام برام یاد اوره خندس...اگه در گیره دلدرد که به ندرت پیش میاد یا در گیره سوختگیه پاش نباشه که هر از گاهی در گیرشیم دائم داره می خنده...نگاهش دائم می چرخه ببینه صدای ما از کجا میاد و اگه نریم سراغش اعتراض میکنه که بیاین و برم دارین یا بشینین پیشم...خیلی خوبه که خودش می خوابه...خیلی کم پیش میاد که بخوابونیمش..اونم چون وقته خوابش نیست و مجبوریم بخوابونیمش چون کار داریم...تا باباشو میبینه چنان ناز و عشوه ای میاد که انگار دختره و داره دلبری می کنه...با دیدنه منم که سریع می خنده...اما از دوربین زیاد خوشش نمیاد...گاهی بهش میگم دلت می خواد لحظه های دوتاییمون ماله خودمون باشه...عاشقه صدای ژیناس البته به غیر از موقعی که جیغای بنفش میکشه...چنان دست و پایی میزنه وقتی کنارشه انگار می خواد که ژینا بغلش کنه.... در کل زندگیمون توی همینا خلاصه میشه به غیر از موجه ارومی از تغییرات که هم مشتاقشم هم میترسم از هر جهتی از این تغییرات میترسم...
ادامه مطلب [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 13:20 ] [ سلماز ]
مامان بزرگه خوبم..دلم برات تنگ میشه...همیشه دوست داشتم و بازم خواهم داشت...فراموشت نمیکنم...امشب رفتی و هممونو تنها گذاشتی ....
روحت شاد... [ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 1:26 ] [ سلماز ]
خیلی برای گفتن حرفهام دو دل هستم..نمیدونم اخره حرفهام به کجا میرسه اما اینجا جاییه که می تونم برای خودم بنویسم و افراده معدودی هم بخونن و نظر بدن...شایدم بخونن و نظر ندن...اما مهمش اینجاس که می تونم حرف بزنم بگم و خالی بشم از هر حسی که نمیشناسم...
دیشب وبلاگ یکی از نظر دهندگانه عزیز بودم و اون مشتاقه داشتنه فرزند هست و خیلی رویایی بهش فکر می کنه..خیلی حرف بود که می خواستم بهش بگم چیزایی که بدون فکر کردن بهشون توی ذهنم حک شدن... دلم می خواست بهش بگم نه داشتنه بچه اصلا اسون و رویایی نیست...تقریبا ۷۰ ٪ رویایی نیست و گاهی خیلی خیلی سخت و مشکل هست... بچه ها اونجوری نمی خوابن که حالش و داشته باشی که بین خودت و همسرت بخوابونیش و از دیدنه روی ماهش لذت ببری و توی خاموشی قربون صدقش بری..اونقدر شبا خسته ای که خیلی با احتیاط کوچولوی نازی و که توی بغلت اروم خوابیده و تا چند لحظه پیش عینه اهنگی که الان دوست نداری بشنوی اواز می خونده رو بذاری توی جاش بخوابه و با کوچکترین حرکته نا درسنت بیدار میشرو بیدار نکنی...چون به زحمت خوابوندیش.... اون موقع منتطره لحظه ازادی هستی چون از ساعته کمه کم ۹ صبح تا ۱۲ شب تمام وقت در اختیارش بودی و مابینه خوابهاش کلی کار داشتی که باید انجام میدادی...و حالا می خوای یک زمانه تنهایی با همسرت داشته باشی..چون نداشتنه این زمان اروم اروم از هم دورتون می کنه و یک موقع می بینی داری با لبخندی غمگین یه خاطراته اوایله ازدواج و اشنایی یا بهتر بگم قبل از وروده قدمه نو رسیده فکر می کنی...تازه زمان گیر اوردی اما ظاهرت خنده داره..موهات اخره شلختگیه چون شاید وقت نداشنی حتی شونشون کنی...لباسات بوی شیرای بالا اورده شده بچت و میده ...تازه نا نداری عوضشون کنی و دستی به صورتت بکشی فرقی هم نداره چون اگه بچه بزرگتر باشه مجبوری خونرو ظلمات کنی چون اگه بیدار بشه و نوری ببینه تازه هوشیار میشه و تا تو و همسرت و توی رخت خواب بیهوش نبینه راضی به خواب نمیشه... از اینکه دنباله بچت بدوی تا یک کاری برات انجام بده یکمی اندازه این . نقطه لذت میبری چون اگه یک بار یا ۲ بار یا حتی ۱۰ بار در روز بود جالب بود اما بعدا میفهمی که تمامه حرکاتش به همین ختم میشه.... و اون موقع هست که یک لحظه باید تمرکز کنی و از کوره در نری..چون شاید اون موقع غذا در حاله سوختن یا خدا میدونه چه کاری نصفه نیمه مونده و تو باید التماسه کوچولوت کنی که بیا مامان جونم دستشویی بکن چون میریزه و منم کار دارم خیلی واجبم هست... یک کاری که نا خوداگاه میکنن و خیلی هم اذیت می کنه ادم و حسه عذابه وجدانه فشار قوی هستش...باورش سخته ولی واقعینه...من الان با گوشت و استخونام دارم حسش می کنم چون بعد از یک مدت تلاش میبینی که نمیتونی کامل باشی و هرچی سعی کنی بازم کمه و نمیتونی همه نیازای دلبندکت و براورده کنی اون موقع این حس میاد سراغت که خدایا کمک کن...دلم می خواد همیشه شاد ببینیمش اما نمیشه..نتونستم چی کار کنم...خدا نکنه خودتم مقصر ببینی یا حسه بدت نتیجه اشتباهه خودت باشه!!! خیلی چیزایه دیگه هم هست ..مثله اینکه اگه می خوای مامانه کاملی باشی دوره درس خوندن و کار کردن و باید خط بکشی چون بچه داری یک کاره تمام وقته و تا ابد ادامه داره تا ابد... خوب همه اینها هست..اما اینارو نگفتم که بگم ناراضیم و پشیمونم و کاش بچه نداشتم اونم ۲ تا... اینهارو گفتم که بگم اصلا اسون و رویایی نیست..اون چیزی که قبل از مادر شدن فکر می کنیم نیست.. بچه داشتن چیزیه که می خواد ادم اما بهش درست فکر نمیکنه و اگه واقع بینانه هم بهش فکر کنه تا تجربش نکنه در واقعیت نمیفهمه چی به چیه...وقتی یک نی نیه ناز و کوچولو اما کاملا نیازمند به یک مارده تازه مار میدن تازه میفهمی چی به چیه!!!! تازه مسئولیت هم بهش اضافه میشه و خدای من از همه چیش بزرگتر و سخت تره...من خودم به شخصه قبل از ژینا حتی مسئوله کارای خودمم نبودم و همیشه ازم نگه داری میشد..حتی حالا هم همیشه هوام و دارن..اما به ژینا یرسه حتی به بابابشم گاهی اجازه دخالت نمیدم...خیلی روی بچه هام احساسه مالکیت و مسئولیت دارم...۱۰۰٪ ماله خودمن...و در نتیجه هر چی راجبه اونا پیش بیاد مربوط به من میشه...و این میشه وسواس و درگیر بودن و فراموش کردنه خیلی از چیزها...انجام ندادنه خیلی از کارها حتی نخوردنه خیلی از غذا ها..شاید مسخره به نظر بیاد اما من ۴ ساله بدنم ماله خودم تنهایی نیست و اونو با عزیز ترینهام شریک بودم...یا توی بطنم داشتن شکل میگرفت و رشد میکردن یا داشتن ازم تغذیه می کردن پس زیاد مسخره نیست که من نتونم تا مدتها لب به چیزایی بزنم که اشغالن اما لذت داره خوردنشون مثله نوشابه یا خوردنشون باعثه اذیت شدنه کوچولوم میشه مثله غذاهای نفاخ... اره داشتنشون راحت نیست اما لذت داره ..خیلی هم داره...داشتنه فرزند شیرینه...اونا نگاهشنو اغوششون بوشون معصومیتشون بهت اجازه میدن دوباره و دوباره تجربه کنی و زندگی کنی...خیلی چیزها یادت میدن و زندگی و جوره دیگه ای به ادم نشون میدن که اگه نداشته باشیشون نمیشه فهمید... تازه اینهارو مادری داره میگه که ۲ تا بچه فوق العاده اروم و دوست داشتنی داره...رهام با دیدنم و شنیدنه صدام می خنده و میدونی از اینکه داره صدات میکنه و میری سراغش بیزار نمیشی...چون خنده بی دندونش باعث ترشح هورمونه لذت توی مغزه ادم میشه و قلبه ادم میلرزه از دیدنه این نوزاده دوست داشتنی...یا ژینا دائم سعی می کنه بهم محبت کنه و تا جایی که میشه سر به راه و حرف گوشکن باشه...به جای اوقات تلخی صبر میکنه...دوسشون دارم بیشتز عمرم و زندگیم اما میبینم رها کردنه همه چی به خاطره اونها هم بازم به خوده اونا ضرر میزنه...خیلی پیچیده میشه همه چی... کلا نفسه بچه داری مشکله...دیگه خواب و خوراک نداری تا به ثمر برسن..وقتی هم که بزرگ بشن مطمئنم که مشکلاتشونم باهاشون رشد میکنه...دیگه منتظره راحتی و اسون بودنه امور نیستم..دیگه یاد گرفتم که توی این رابطه چیزی اسون نمیشه که سخت تر هم میشه...اما قربونه خدا بشم که خودش صبر و ظرفیتش و به ادم میده....فقط تنها چیزی که میمونه اینه که باید لیاقته داشتنه بچرو حفظ کرد... احساس میکنم حسه خودخواهیه منه که باعث میشه فکر کنم همه چی سخت شده...شایدم سخت نشده و به شکلی عوض شده...شایدم من راحت طلبم ..خودم با راحت طلبیم موافقم...اما بازم میگم این وره دیواره مادر شدن رویایی بودنه امور نقشه کم رنگی داره...خیلی خستم و حرفایی که روی دلم قلنبه شده بودن و گفتم..می خوام این حرفهارو داشته باشم...شاید یک روزی لازم باشه اینهارو دوباره بخونم...ادم از اینده خبر نداره...می خوام بدونم ۵ ساله دیگه چه حسی بهم دست میده از خوندنه این پست [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 1:20 ] [ سلماز ]
۴۶ روز از تولد پسزکم میگذره و این روزا روزای شلوغ و پر از خستگی و کم خوابیه...نه به خاطر قدم نو رسیده نه به خاطر خوش قدمه قبلی..خوب به خاطره دوتاییشون...اگه ژینا اروم بود رهام ۲ برابر اروم تره...از اوناییه که میذارمش زمین می خوابه شبا هم شیر می خوره و می خوابه...فقط صبحه زود عوض میکنم پمپرزشو و بعد باز هی می خوابه تا غروب ...غروب بیداره تا شب که می خوام بخوابم..البته وسطاش چرت میزنه اما نیم ساعت تا ۱ ساعت...
برای همین میرسم به زندگیم سر و سامون بدم و در خدمته ژینا باشم...وقتی اشکان هست خیلی خوبه و وقتایی که رهام خوابه منم استراحت می کنم اما وقتی اشکان طبقه رواله همیشه ماموریته سخت میشه و ژینا هم روی موده بد خلقی باشه که اکثرا این روزا هستش کارم سخت میشه و هی توی دلم میکم خدایا کمکم کن و صبرم بده تا بد خلق نشم که اون موقع دیگه دسته خودم نیست و کارایی می کنم و دادایی می کشم که عذابه وجدانش برام میمونه و بیشتر ژینا عاصی میشه.... و اما پسر بچه خوشگل و خوبم توی سکوت بهم میخنده و ازم بازی می خواد..داره شیر می خوره ...توی بغلمه و دارم ارومش می کنم...توی تمامه این لحظات ژینا دائم میگه مامان برقصیم ؟ مامان داداشی و بذار بخوابه بیا کارتون ببینیم...مامان تو خوشحالی؟ تو ناراحت نیستی؟ مامان بیا پیشه من... نمی دونه چقدر همه حرفاش قلبم و فشار میده و گاهی گریم میگیره...دلم می خواد دوتا باشم... کلا گلکم بچه ایه که توجه میدیده تمامه وقت نمیتونه با خودش تنها باشه و همیشه منم در خدنتش بودم...هیچ وقت تنها نبوده و من همیشه حتی در نقشه ناظر پیشش بودم....اولا یکم صبر کرد و دید چیزی تغییر نمیکنه دیگه صداش در اوده و به زبون میاره که رواله قبل و دوست داره و برگردیم به اون دوران... جالبیش اینجاس که داداشش و خیلی دوست داره و همیشه در حاله ناز کردن و بوسیدنشه....گاهی وقتی نیستم از همون قربون صدقه هایی که من برای خودش میرم به داداشش میگه ... و براش جالبه که اون حرف نمیزنه یا دندون نداره و موهای سرش کمه!!! اما زیاد خوشش نمیاد وقتی می کم مراقبش باش و وقتی کنارشی این کار و نکن...جدیدا دیگه نمیذارم جلوی دست و پای هم باشن یا کناره هم تنها...با اینکه ژینا از قصد کاره نا جوری نمی کنه... خلاصه که داستانیه داستان کوچولو های من!!! دیروز رسما پسرم ۱ ربع باهام بازی می کرد و می خندید و امروز اولین اغونش و گفت...وقتی هم جمعمون ۴ نفرس خیلی خوشحال و راضی به نظر میاد و اروم و پر از کنجکاویه... تا اخر این هفته هم مراسم ختنش تموم میشه و من ارامشه فکری می گیرم... فقط بگم بزرگ کردنه ۲ تا بچه کوچیک سخته و مشکل اما شیرینی های خودش و داره و کلا از داشتنشون خیلی خدارو شکر میکنم و راضیم..حتی با تمامه سختیاش... ادامه مطلب [ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 13:18 ] [ سلماز ]
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 13:48 ] [ سلماز ]
![]()
توی این ۲۰ روزه گذشته حسابی پسره خوبی بودی مامان جونم..بووووووووووووووووس برای پسرم...اما وقت زیاد ندارم چون همین الان داری صدام میکنی [ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 16:19 ] [ سلماز ]
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 15:0 ] [ سلماز ]
بابا اشکان:خوب جیشت تموم شد بابا
ژینا:اره اشکانم بابا اشکان:بریم بشورمت ژینا با قهقهه:مگه تو صابونی اشکانم مامان سلماز:ژینا نکن مامان ژینا:تو به کاره من چی کار داری...اصلا من از این خونه میرم مامان سلماز عصبانی نشسته ژینا تازه رفته جیش کرده بدو خوشحال میاد میگه من جیش کردم تو خوشالی مامانم؟...فرشته مهربون جایزه اورده مامانم و بدونه منتظر موندن تا اخرین ملحفه تختشو زیرو رو کرده به دنباله جایزه های زیره بالشش مامان سلماز داره پمپرزه رهام و عوض میکنه ژینا هی میگه جیش کرده به خودش؟ مامان سلماز :اره ژینا: داداشی جیش تو لگن!!!!!!!!!!!!!! ...اوخ اوخ بابا اشکان رفته بیرون خرید و رهام و مامان سلماز رفتن اتاقه ژینا مهمونی... بعد از کلی خاله بازی و نقاشی بابا تازه از راه میرسه ژینا به مامان سلماز میگه ...برو از اتاقم بیرون با اشکانم بازی کنم!!!!!!!!!!!!!!! ژینا با مامان خاله بازی میکنن و مثلا چایی که ژینا اورده میریزه روی پای مامان...دفعه بعد ژینا چایی و فوت کنان میاره هنوزم دوست نداره خیلی ازش بپرسیم که مثلا عشقه من کیه؟! نفسه من کیه؟! عمو شاهین: ژینا بیا یک بوس بده... ژینا لپشو میاره جلو و میگه لب نه لپ... عمو شاهین با تعجب: کی اینو یادت داده پدر سوخته؟ ژینا : اشکانم(از ابتکاراته مامان سلمازه) و دیروز اولین شورتشو خودش تنهایی پاش کرد و مونده جورارباشم پاش کنه دیگه فقط جوراب شلواری براش سخته!!! [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:41 ] [ سلماز ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||