head> مامک و نی نی ها


مامک و نی نی ها

خاطراتی از یک مامک

همين الان دلم براي بهارخواب خونه مادر بزرگ خدا بيامرزم تنگ شد .... تا حالا كسي دلش براي بهشت تنگ شده؟! راستي كسي بهشت و ديده؟! من ديدم ... من توي بهشت شبهاي تابستون روي تشك سفيد با نخل هاي قهوه اي خوابيدم دم دماي صبح كه سرد ميشد زير پتوي پنبه اي گوله ميشدم و بوي خوش ملحفه هاي خونه مادر و عميق تنفس ميكردم. صبحونه با سنگك تازه و كره و مربا و چاي شيرين ، با بوي ياس و هواي تميز صبح گاهي قبل از اينكه افتاب پهن بشه روي زمين چقدر مي چسبيد، اميد اون روزها اماده شدن سريعتر لواشكهاي دست ساز مادر بود....

هر كسي ميتونه اينارو الان تجربه كنه جاي منم توي بهشت خالي كنه... 

راستي مادر ميدوني چقدر دلم برات تنگ شده؟! تو دلت تنگ نشده؟! بيا امشب به خوابم ...

سلماز |6:46 |شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ |



بالاخره این بلاگفا هم راه افتاد...

خوب مدت طولانیی بودش ...گاهی خیلی دلم می خواست بیام و اینچا چیزی بتایپم و یکم سبک شم یا از بچه ها و پیشرفت هاشوون بگم اما هی این درش بسته بود...

اول از عسلک بگم شنا می کنه دخترم خیلی با مزه که خیلی خودجوش شروع به خودیادگیری کرد و الان هم می تونه برای خودش روی اب بمونه یا بره زیر اب و چیزی از کف استخر برداره این از دست اورد های تابستون امسال...خیلی هم بی تابه زودتر مدرسش شروع بشه و بره کلاس اول...

رهام هم از دو روز پیش شروع کرده به پریدن توی اب و خودش و میرسونه لب استخر و دوباره میپره و تا اخری که توی استخریم این چرخه ادامه داره ...اما جرعت شنا هنوز نداره و وقتی می خوایم بهش روی اب موندن و اموزش بدیم هنوز می ترسه و کلی وحشت می کنه... صحبت کردنش خیلی بهتر شده فارسی ازش بخوایم تکرار می کنه اما خودش که بخواد حرف بزنه همون جملات محدودش انگلیسی هستش...

امروز هم رفتیم برای پیش دبستانیش واکسن زدیم البته واکسن ثلاث و ابله مرغون و نمی تونه بزنه ولی 3 تاشو امروز زد...دیگه زیاد توی رژیمش نیست  اما تا 5 ماه اینده هنوز باید دارو بخوره تا چکاپ بعدی که ببینیم چی میشه ...

دو هفته ای میشه که جولای گرم تگزاس روشو بهمون نشون داده خیلی کم میشه از خونه بیرون اومد و مثلا یک پارک رفت...دلم برای خونواده هامون خیلی تنگ شده ... وقتی شرایط هم سخت میشه دیگه شدیدا دلم می خواد برگردیم اما بازم خوبیایی که اینجا برای اینده تحصیلی و کاری بچه ها داره بهم قدرت میده و بازم می گم که می تونیم و تلاشمونو می کنیم..ولی واقعا سخت گذشت این 21 ماه... گاهی میگم انگار 3 سال گذشته اینقدر که اتفاقای عجیب و بیشترش سخت بود برامون افتاد...البته کنارش دوست های خوب و ادمای مهربونی هم سر راهمون بود ولی خوب این روزگار نمی ذاره یکم ارامش داشته باشیم و با اصرار می خواد یاداوری کنه که دنیا هیچ رقمه نمیشه که گل و بلبل باشه.... 

سلماز |5:40 |سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ |



دیگه عادت کردم که همه میگن ژینا شبیه ایدا خواهر اشکان 

هستش...خوب

 ایدارو هم دوسش دارم و دختر زیبایی هستش...ولی ته دلم میخواست

 شبیه

 خودم باشه دخترم...حالا نه شبیه شبیه ولی یک حالتایی از

 خودم و توش

 ببینم...

امروز داشت تلوزیون نگاه می کرد و بستنی یخی می خورد منم

 داشتم اونو

 تماشا میکردم یک لحظه برگشت و با هم چشم تو چشم

 شدیم...وقتی

 نگاهشو ازم برگردوند دیدم چقدر حالتایی از نگاهش شبیه

 خودمه...انگار از

 تصویر اینه نگاهم و برگردوندم... شاید خنده دار باشه ولی وقتی

 این چیزارو

 توی بچه هام میبینم باهاشون احساس نزدیکی بیشتری

 می کنم...انگار

 راحت تر می تونم بشناسمشون...راحت تر درکشون میکنم...

رهام که خیلی چیزاش کپی خودمه..البته به خاطر خاصیت

 پسر بودنش

 وقتایی که احتیاج به ناز و نوازش و اغوش نداره کمتر با هم کنار

 میایم و توقع

 دارم که مثل ژینا باشه...اما خوب اون موقع ها اشکان بهتر 

میفمهتش و

 میبینم با چیزایی که من فکر می کنم عجیب غریبن راحت کنار 

میاد و کیف

 میکنه!!!!!!!!!


سلماز |18:42 |سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ |



داشتیم خانوادگی بفرمائید شام نگاه میکردیم...ژینا هم داشت برای خودش با عروسکاش بازی می کرد...پیش غذای شرکت کننده سوپ جو بود و منم کلا سوپ خیلی دوست دارم اما این زمستون به خاطر رهام هیچی درست نکردم و کلا از تمام فرم خوراکی هایی که برای رهام مضره دوری می کنیم...

بی هوا گفتم اخ اشکان چقدر دلم سوپ خواست...ژینا معلوم بود توی نخمونه گفت خوب اشکالی نداره مامان من بزرگ شدم بیا خونمون خودم برات سوپ درست میکنم...نمی دونم چه جوری حسم و بیان کنم...یک حالی به من دست داد که با هیچ حسی روی زمین برابری نمی کرد...انگار بعد از یک عمر تلاش ثمره بگیری...انگار اون چیزی که از خدا بخوای و دودستی تحوی بگیری...این جمله ساده و پر از احساس دخترم یک جورایی این 5 سال و تمام مادرانه هام و جبران کرد...خیلی خالصانه بهم محبت کرد...اگه بزرگ بشه و هیچ وقت بهم این وعدرو نده من لذتشو بردم...

اره لذت بردم از وجود این فرشته زمینی..این دختر گل و دوست داشتنی... این وجود ارزشمند که روز به روز دوست داشتنی تر از قبل میشه...روز به روز من و شاکر تر میکنه نسبت به خدا که اونو بهم هدیه کرد...عزیز دل مامان با تمام صبر کودکانش کسی بود که این مدت خیلی بهم انرژی میداد...با تمام کمی و کاستی ها ساخت ... ازم مراقبت می کرد و میدیدم خیلی وقتها حالم و ناراحتیم و درک میکنه...خیلی با شعورتر و فهمیده تر از سنش هستش...کلی سعی میکنه که من و راضی نگه داره...گاهی ازش میشنوم که مامان من این عصبانی بودنت و دوست ندارم...بخند قول میدم که دیگه این کار و نکنم و خیلی متمدنانه سر قولش میمونه... وقتی ازش وقت می خوام که خودم و جمع و جور کنم سرش و تکون میده و با لبخند با خودم تنهام میزاره و بهم زمان میده...گاهی میبینم بی هوا میاد بغلم میکنه و نازم میکنه..بهم میگه دوستت دارم...بهترین هدیش بازی های سه نفریمون با رهامه...صبح به صبح تختشونو مرتب میکنه و خیلی هم به خودش افتخار میکنه...

روز تولدشم خیلی دوست داشت...کلی لذت برد ... با اینکه جشن 4 نفریمون مختصر و کوچولو بود اما سعی کردیم هر جوری که اون دوست داره برگذار بشه...هدیه هاش و خودش توی اینترنت انتخاب کرد و فقط از کیکش یکم ناراضی بود و میگفت گل روی کیک مال عروسیه نه تولد...اما چون صورتی بود قبول کرد....خیلی از تبریکات همه لذت میبرد و منتظر بود که بهش زنگ بزنن و یا از طریق اینترنت تبریک بشنوه ...گزارشش به باباش میداد و همرو با اب و تاب تعریف میکرد....یا اگه پیغامی توی اینترنت گرفته بود اصرار داشت که کلامی تشکر کنه!!!!با اینکه 5 روز گذشته اما عزیز دل مامان زادروزتو تبریک میکم و هزاران بار پروردگار و شکر میکنم و می ستایم برای خلق موجود عزیزی به نام ژینا .خداوند و هزاران با شکر که تورو به ما داد و زندگیمونو پر از زیبایی کرد.

فرشته من ...زندگیه مامان خیلی دوستت دارم و با تمام قلبم عاشقتم...


برچسب‌ها: ژینا
سلماز |19:34 |جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ |



همیشه فکر می کردم مادر محکمی هستم و برای بچه هام میتونم تکیه گاه خوبی باشم..اما حالا دیدم وقتی لای پر قو با بچه هات اروم گرفتی نمیشه ازت به عنوان یک مادر نمونه و قوی نام برد...این هفته اخیر خودم و به معنای واقعی کشوندم...گاهی احساس میکردم سرمم نمی تونم بلند کنم...خیلی سخت بود...زندگیم به دو بخش تقسیم شده بود نگهداری از بچه ها و گریه کردن و دعا کردن...نه می تونستم چیزی بخورم نه میتونستم کار مفیدی انجام بدم..دنبال یک غذای سریع میگشتم که بچه ها تغذیه بشن...یک گوشه می افتادم و توی افسردگی غرق میشدم...چیزی که ارومم میکرد حرفهای اشکان و ارامشش بود وقتی در و باز می کرد و میومد انگار دنیارو دو دستی بهم میدادن..خدارو شکر اون از نظر روانی سالمه...من حسابی داغونم...رهام سرحال و سالم جلوی چشمام می دویید اما من فکر می کردم دیگه بچم و نمیتونم اینجوری سالم و سرحال ببینم...خیلی نا امید و افسرده بودم....الانم یکمی هنوز افسردم و به راحتی میزنم زیر گریه با اینکه خیالم از رهام راحت شد اما هنوزم صبحا حال داغونی دارم و با تپش قلب و استرس فراوون از خواب بیدار میشم و 1 ساعتی وقت میبره تا سر پا بشم...

امروز پروتئین در حد خیلی کم یا کاملا منفی بود .دکترشم گفت بهبودش معنی این و میده که داره به دارو ها جواب میده...و کلی خیالم و راحت کرد... حالا باید دائم چکش کنم و مراقبت کنیم بیشتر از قبل .

الهی بگردم ژینام بچم این وسط حسابی هاگیر واگیر مونده بود..البته یکم رعایت حال من و میکرد اما از حق خودشم پایین...ولی در کل قسمتای بیمارستان حسابی بیتابش میکرد و شاکی بود...کلا سخت بود..اما فعلا تموم شد.

سلماز |2:48 |چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ |



حال کسی و دارم که با تمام وجود خورده به یک دیوار سیمانی و گیج و پر از درد رها شده...نا امیدی چنان مچالم کرده چنان توی خودم پیچیدم که دیگه توانی ازم نیست..نپرسه کسی حالم و که دیگه طاقت لبخند و درست میشه گفتن و ندارم...بعد از اون همه امیدواری و بیرون اومدن از بیمارستان بازم برگشتم سر خونه اول...بازم رهامم مریضه دیگه منم مریضم خدا طاقتش و ندارم...خدا نمیتونم.....خدا دیگه کششی ندارم.....خدایا ... گاهی احساس میکنم نمیتونم نفس بکشم شاید برای 1 ساعت زیر دوش اب نفس نفس میزنم شاید بتونم به تهوعی که همه وجودم و میلرزونه غالب بشم....دوباره همه چی از اول با این فرق که حالا میدونم بیماری رهام زیاد جالب نیست اوضاش ... ممکنه نوع بدی باشه که باعث بدترین کابوسم بشه.... خدایا صبرو توانش و بهم بده... خدایا 
سلماز |16:53 |سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ |



4 روز گذشته پر کابوس ترین روزهام بود اول تصادف اشکان و بعدم حالا عود مریضی رهام...نمیدونم کدوم طرف و بگیرم...شبا نمی خوابم روزا کلافم تپش قلبم یک لحظه رهام نمی کنه...خیلی روزای بدیه...

فردا میریم دکتر دوباره برای رهام...خدا خودش نگهدارش باشه دیگه دارم تموم میشم...خیلی سخته این روزها....سعی می کنم قوی باشم بعد از یکی دوساعت تنش و گریه زاری سر خودم و با بچه ها و کار خونه گرم می کنم اما لحظه ای ارامش ندارم...

امروز مامان فهیمه یک مولودی گرفته بود برای رهام خیلی بهم کمک کرد و ارومم کرد...میدونم همه اونایی که اونجا بودن براش دعا می کردن از بابا محسن و مامان فهمیمه همینجا خیلی تشکر می کنم...میدونم ارزوشون سلامتی رهامه ...خدا هممونو نا امید نکنه فردا دکتر خبرای خوبی بهم بده میدونم حتما دوباره ازش ازمایشو این چیزا میگیرن ...خدا کنه خبر نگران کننده ای ندن...با عود مریضیش کنار میام..اما خدا نکنه چیز منفی ای بهم بگن که دیگه طاقتش و ندارم....

خیلی این دوماهی که گذشت پر از فراز و فرود بود..خیلی انگار این دوماه اندازه 2 سال اتفاق برامون افتاده..

متاسفانه اکثرشونم جالب نبودن... تنها چیزی که یکم ارومم می کنه اینه که اینجاییم و همه چی برای مداوای رهام امادس...امروز درد و دل یک مادر و می خوندم که پسر اونم توی تهران همین سندرم و گرفته بودو با اینکه بهترین دکترا بالای سر بچش بودن رفته توی کما و نصف بدنش فلج شده...راست و دروغش و نمی دونم اما با وضعیت دارویی ما بعید به نظر نمیرسه....

دلم ارامش می خواد یک جوری انگار فقط خودمونیم و ارامش...خیلی وقته ازش دورم...

سلماز |20:20 |شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ |



1.دود= توپ     2.دوتور=دکتر     3.سی= شیر    4.بوده= سوییچ ماشین


  5. او وو=ماشین     6.نانا=ژینا    7.اسی=ارسلان


8.ایین=ایلین    9.آوو=چاقو        10.بق=برق        11.دَ =دست 


12. با=پا             13.  نونو=هر چیز خوشمزه 


14.دو=نوشابه یا دوغ               15.آیَن=آرین       16.دانی=دانیال 


17.نی نی             18.به به =غذا


19.مامان          20.بابا                21.زُ زُ               22.بابایی

                  

 23. عمو                 24.ایی=مسواک


25.جوجه=گوجه فرنگی          26 نو=لقمه غذا   27. مُ=مال من


28.باباته یا موباته=موبایل         29.شش=جیش


30.آدا=ایدا                          31.گاگا=اقا          32. آلو 


33.ایو=الو           34. نو=تبلت


35.پی پی        36.اب               37. ماما            38. بابا 

                     

39. تا=تاب              40. جوجو       41.گا=گاو


42.نُ نُ =بیرون رفتن             43. نه               44. دُد=زد                    


45. بُبُیی=گوسفند    46. من

        

47. اِ دو سس  =1 2 3         48.پُ=پر           49. بد


50.اُب=اسب          51. آی=hi


52.های یو=How are you

               

53.آیو=کایو(شخصیت کارتونی)

                            

54.بابا دُد=بابا زد                 55.من نه           56.جیدن نه!!!               


57. ای بابا             58. دودوچی چی = قطار

 

59.آینگ= آهنگ       60.یینگ=رینگ               61.های=hi


62.happy             


63.آ آ=باب اسفنجی!!!!


         


برچسب‌ها: رهام, اولین کلمات
سلماز |6:50 |یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ |



بالاخره بعد از 10 ماه متوالی بابا اشکان امروز اولین روزه کاریش و شروع کرد و هممون حسابی بهش افتخار میکنیم و براش هورا میکشیم...

                         بابا اشکان دوستت داریم

سلماز |3:15 |جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ |



شب شده ...رهام خوابیده...ژینارو بغل کردم تا خوابش ببره...روزش ژینا خیلی بد اخلاقی کرد و حسابی با رهام بد تا کرد...یک هویی ازش پرسیدم ژینا مامان میشه ازت چیزی بپرسم؟ 

باشه!

چرا امروز اینقدر عصبانی بودی؟!

................... 

چرا ناراحت بودی؟

چون رهام پسره؟!

مگه بده؟!

چرا برام دختر نیاوردی..؟ مامان یکی دیگه بچه بیار دختر باشه!!! 

( قیافه من و خودتون دیگه تصور کنین)

دست من که نبود مامانم ... خدا خواست داداشی پسر شد! تازه از کجا بدونم که یک بچه دیگه بیارم دختر میشه؟ تو با همین داداشت بازی کن اروم ارم کارای خوبتو یادش بده کلی باهاش بهت خوش میگذره!

( کلا از پرسیدن سوال پشیمون شدم)

ببین خاله ساناز برای ارسلان یک خورشید طلا اورد...تو هم یکی برای من بیار

(حالا فکر کرده بقالی میفروشن منم برم یکی بخرم)

بخواب دختر گلم من یک دختر دارم اونم تویی خیلی هم دوست دارم بسمه عزیزم...همین شما دوتارو خدا بهم ببخشه !

اینی که اوردی برام حرفم نمیزنه خنگوله !!(منظورش یکی از هفتکوتوله سفید برفیه که حرف نمیزنه)

حرف میزنه بالاخره به شرطی که تو حرفهای خوبی که بلدی و بهش یاد بدی...اون موقع هم باهات حرف میزنه هم بهتون کلی خوش میگذره فقط یک کوچولوئه دیگه صبر کن...

یکم صبر کردم زودی خوابش برد...موندم از دست این بچه ها همیشه فکر می کردم که از اومدن رقیب ناراحته اما الان میبینم دیگه رهام و به عنوان یک هم بازی قبول کرده اما نمیپسنده دختر دوست داره...البته حق داره رهامم بیشتر اوقات بازی های پسرونه دوست داره انجام بده دلم براش میسوزه وقتی دوتا باربی برمیداره و باهاشون تیر اندازی میکنه...ژینا هم حرصش در میاد...

در کل با هم خوبن مثل همین الان که هم هوای هم و دارن و هم دارن با هم بازی می کنن..ژینا حالتهای خواهرانش خوب شکل گرفته و به قول خودش با داداشیش share می کنه همه چی و  دلش همش می خواد که رهام  دورو برش باشه و قشنگ با هم وقتشونو پر می کنن...

اما این حرفهاش و می شنوم می فهمم که هنوز اوضاع وقف مراد نیست و دلش خواهر می خواد..

اما خوب من اینجا باید بگم شرمنده دیگه توانی برای سومی ندارم..شاید یک بچه حاضر باشم به فرزندی قبول کنم اما بارداری خیلی دیگه دور از ذهنه برام

دلم میخواد هر چی که می خوان براشون فراهم کنم اما این یکی و دیگه شرمندم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها: خواهر و برادری
سلماز |2:45 |سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ |